داستان
واه. برو موجود موازی من همیشه در کوران کارم. هر الکترونی که بخواد از مدار رد بشه باید از درون من عبور کند. پس اونی که مهمه منم. اونوقت تو اونجا موازی نشستی و همش حرف میزنی. باید بدونی هر لحظه در مدار چقدر بار داره حرکت میکنه. این حرفهای آمپرسنج بود که با چنان عصبانیتی آنها را بیان میکرد، که نزدیک بود عقربهاش از جا کنده بشود.
در عوض ولتسنج که لبخند ملایمی بر لب داشت با خونسردی گفت: اینطوری که اطلاعات کسب نمیکنند. تو اصلا از همه چیز عقبی، کار درست را من انجام میدهم. همین چندتا الکترونی که سراغ من میاند کافیه. لازم نیست دونه دونه این الکترونهای فسقلی را بررسی کنم. همه اینها یک اندازه انرژی دارند. پس همینها کافیند. حالا تو می خوای بری بصورت سری اونجا بشینی و هی حرف بزنی، منم منم.
اهمسنج هم اصلا وارد دعوای اونها نشد. کنار نشسته بود و داشت آنها را نگاه می کرد. خوب اصلا هم اهمسنج نمیتونست بیاد تو مدار.
موضوع تعیین مهمترین وسیله اندازهگیری در مدار، این مشاجره را راه انداخته بود. مسابقات معمولا درگیری برانگیزند!

این وبلاگیه برای ارتباط بیشتر و بهتر من و دانش آموزانم در دبیرستان فرزانگان و الزهرا و بحث بیشتر راجع به فیزیک